<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گاهی وقت ها</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 25 Oct 2009 15:29:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مقدمه شعر</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;  باید خط ها را مرتب کرد و نوشت. نوع خط را انتخاب کن ولی کلمه هایت را نه. بگذار چیزی که بین صدای آهنگ به دست هایت می رسد نوشته شود. حالا اینتر بزن و برو پایین&lt;BR&gt;  به عکس عروسیت نگاه نکن. به ساعت نگاه نکن. به گل های تولدت فکر نکن. به شیرینی روی میز نگاه نکن. به لبخند مجید فکر نکن. به تحقیق دانشگاه فکر نکن. به کتابهای نخوانده ات نگاه نکن. حالا نقطه بگذار و از اول خط بنویس.&lt;BR&gt;  بنویس: &quot;در تب حرف آب بصیرت بنوشیم.&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 15:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رای قابل لمس</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 106px; HEIGHT: 117px&quot; height=120 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ZCrZkcQYleftRM:http://www.istockphoto.com/file_thumbview_approve/9920316/2/istockphoto_9920316-green-check-mark.jpg&quot; width=116 align=left border=1&gt;روز انتخابات دختری کنار من داشت روی برگه ی رای، با قدرت اسم میر حسین را   روی کاغذ می نوشت. نوشته هایش کاملا برجسته شده بودند.(مچبند سبزش  هنوز به دستش بود.)&lt;BR&gt;خانمی سن و سال دار بین ما دو تا ایستاد. به دختر گفت: &quot;عزیزم می شود رای من را هم بنویسی؟ من...&quot; دختر با لبخند سر تکان داد و کاغذ رای را از او گرفت.  خانم سن و سال دار گفت: &quot; بنویس؛ محمود احمدی نژاد.&quot; دختر نگاهی به او کرد و با حرص به کاغذ. روی کاغذ با عصبانیت نوشت: محمود احمدی نژاد.&lt;BR&gt; نوشته هایش کاملا برجسته شده بودند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 13:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرچم‌دار حسين (ع)</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=justify&gt;پدر عباس (ع)، در كودكي  او  را روي پاهايش نشاند و به او  فرمـود :&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;بــــــگو :  « يک »&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;گفت:  « يک »&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;پدر گفت: « بگو  دو » &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;حضرت ابـا الفضـــل ( س ) امتناع  کردند و فرمودند :&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;« شرم  مي کنم به زباني که يک گفته ام دو بگويم. ( و از دايره ي يکتايي خدا خارج گردم .) »&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;وسايل غارت شده از شهداي کربلا را برای يزيد بردند. در ميان غنايم پرچم بزرگي بود. همه پرچم سوراخ و سوخته و پاره بود. یزید با دقت بیشتری به پرچم نگاه کرد... دستگيره ي آن سالم بود. يزيد با تعجب پرسيد: اين پرچم را چه کسي حمل مي کرد؟ گفتند : &lt;B&gt;&quot; عباس بن علي &quot;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;يزيد گفت: به اين پرچم نگاه کنید. هيچ جاي آن سالم نمانده، جز دستگيره ي آن که پرچمدار آن را حمل مي‌کرده است . بعد رو به پرچم گفت:&lt;B&gt; &lt;/B&gt; اي عباس! با اين جوانمردي لعن وناسزا را از خود دور کردي. اين معني وفاي برادر نسبت به برادرش است.&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Jan 2009 11:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سگ و موش نه چندان کوچک</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>دخترهای دبستانی سر کلاس مدرسه مثلا درس گوش می دادند.&lt;BR&gt;یک سگ کوچولو از پارک بیرون می آید و می خواهد از خیابان عبور کند.&lt;BR&gt;آژیر به صدا در می آید و وضعیت قرمز را اعلام می کند.&lt;BR&gt;دخترهای دبستانی جیغ می کشند و به سمت پناهگاه می دوند.&lt;BR&gt;سگ کوچولو به وسط های خیابان رسیده است.&lt;BR&gt;دخترها صدای سوت موشک را می شنوند. صدا نزدیک و نزدیک تر می شود.دخترها گوش هایشان را گرفتند.&lt;BR&gt;صدای ترکیدن موشک نمی آید. (نمی دانم چه کسی خبر می دهد. به هر حال موشک به سگ خورده بود... سگ توی زمین فرو رفته بود... موشک خنثی شده بود.) 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Nov 2008 10:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گل‌هاي سبز</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:Yb3swHI9yVk3GM:http://house108.co.uk/images/Padded%2520flower%2520photo%2520clip%2520holder.jpg&quot; align=left border=1&gt;ماشين ما پشت چراغ قرمز ترمز كرده. رديف جلوي ما، يك پيكان درب و داغان ايستاده و پسركي آويزان است كه تو را به خدا گل بخر. راننده پيكان گل‌ها را از دست پسر مي‌گيرد. چراغ سبز مي‌شود. چراغ‌هاي ترمز پيكان خاموش مي‌شوند. گاز مي‌دهد و تمام دودش را حواله صورت پسر مي‌كند. پسر با تمام قدرت دنبال ماشين مي‌دود. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Nov 2008 08:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق زرد</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 169px; HEIGHT: 181px&quot; height=325 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://photography.nationalgeographic.com/staticfiles/NGS/Shared/StaticFiles/Photography/Images/Content/yellow-fabric-lewis-690127-ga.jpg&quot; width=129 align=left border=1&gt;این یک گزارش است: &lt;BR&gt;توی آن هرج و مرج رنگ زرد، هر کس عکس العملی نشان داد. یک نفر در اولین فرصت یک رنگ زرد روی سرش انداخت و به خیابان آمد. یک نفر به زنش اجازه نداد که این رنگ را بپوشد. یک نفر برای زنش به عنوان هدیه خرید. یک نفر رنگ دیگری سرش کرد؛ رویش نمی شد که مثل دیگران باشد؛ مثل گروه سرود...&lt;BR&gt;توی یک پارک، همه دور هم جمع شده بودند و بادبادک هوا می کردند. خیلی از بادبادک ها زرد بودند. توی آن شلوغی و آن ترافیک بادبادک ها در آسمان، دختر عقب مانده ای، روی ویلچر، کنار پدرش نشسته بود و بستنی می خورد. بستنی را هم  نمی توانست درست دستش بگیرد. اما روسری زردش را خوب بسته بود و کیف زردش دست پدرش بود. پدرش با لبخند او را نگاه می کرد و بادبادک ها را نشانش می داد. </description>
<pubDate>Thu, 02 Oct 2008 09:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برقص روزگار</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=5&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;دخترک تمام دوران کودکی اش را رقصید. می گفت: خیلی دوست دارم که لباس عروس بپوشم و بهم بگویند تولدت مبارک.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;هر بار در اتاق تنها می شد ضبط را روشن می کرد و شروع به رقصیدن می کرد. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دختر بزرگ شد. عاشق شد. ازدواج کرد.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;پسر گفت که پول عروسی گرفتن ندارم...&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;حالا سال هاست که در خانه نقلی شان برای شوهرش می رقصد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 19:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لطفا کمی ملایم تر</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:0FEZm8PlMcw64M:http://tell.fll.purdue.edu/JapanProj/FLClipart/Nouns/vehicle/bus.gif&quot; align=left border=1&gt;توی یکی از ایستگاه های اتوبوس مرد میانسالی با ظاهری فقیرانه بلیط را در دستش مچاله کرده و از پله های اتوبوس بالا می آید. مرد میانسال کیسه ای برنج همراه دارد. زیاد نیست. کم است.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بلیط او را دست به دست به راننده می رسانند و برایش جا باز می کنند که روی صندلی بنشیند. او از همه تشکر می کند و نمی نشیند.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;می توانم ظاهر او را بیشتر توصیف کنم: کت و شلوار رنگ و رو رفته ای پوشیده است. خیلی اندازه اش نیست ولی حسابی تمیز و اتو کشیده است.کفشهایش هم با تمام کهنگی تمیز هستند.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;چند ایستگاه بعد که مرد پیاده می شود... کنار پیاده رو... کیسه ی کوچک و نازک برنج به بوته ها و درختچه ها گیر می کند و سوراخ می شود و محتویاتش روی زمین می ریزد. اتوبوس صدایش می کند و مرد وقتی متوجه صدا و اشاره مردم می شود که بیشتر برنج روی زمین و کنار جوی آب ریخته بود. او با آرامش به برنج ها نگاه می کند و می رود.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Apr 2008 18:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همین حالا</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 169px; HEIGHT: 145px&quot; height=573 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://grayidea.files.wordpress.com/2008/04/1234567890.jpg&quot; width=382 align=left border=1&gt;یک نفر می‌گوید کسی که می‌خواهد شعر بگوید باید دهانش پر از خون باشد.&lt;BR&gt;یک نفر فکر می‌کند من باید شعر بگویم . می‌گویم من شعر می‌خوانم و داستان می‌نویسم:&lt;BR&gt; همین حالا موبایلم را خاموش کرده‌ام. نمی‌خواهم صدایت را بشنوم. سیم تلفن را کشیده‌ام تا یک وقت به تو  زنگ نزنم.&lt;BR&gt;ساعت ۱۲ نیمه شب است. این‌جا همه خوابند. جلوی پنجره ایستاده‌ام . روحم را به در و دیوار می‌کوبم و جسمم جلوی پنچره...&lt;BR&gt;می‌دانم که منتظرم هستی ولی به تو زنگ نمی‌زنم؛ تا بتوانم داستانم را تمام کنم./  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Jan 2008 11:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همراه اول و آخر</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;مجید تولایی&quot; hspace=0 src=&quot;http://i7.tinypic.com/6qckfpf.jpg&quot; align=left border=1&gt;چهار سالم بود كه خواهرم ازدواج كرد. عيد اول، مادرم چادری سفيد برايش خريد. چادری توری با گل‌های سفيد. چادر كه دوخته شد مادرم گفت: كمی پارچه اضافه آمد. اضافه پارچه را مادرم دوخت و نتيجه‌اش شد لباسی با آستين‌های پفی و يقه‌ی حلزونی برای عروسك من كه پوشيد و كنار من نشست و با لبخند هميشگی‌اش رو به دوربين لبخند زد.&lt;BR&gt;مادرم چادر سفيد عروسي‌ام را روی سرم انداخته و اندازه می‌زند. می‌گويد: چرخ بزن. می‌چرخم. صدای قيچی و چرخ خياطی‌اش با بوی گل‌های مريم &lt;A href=&quot;http://www.jangzadeh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مجید&lt;/A&gt;، روی ميزم و صدای برگ‌های روی زمين، خانه را پر می‌كنند. چادر را كه می‌دوزد مي‌گويد: كمی پارچه اضافه آمد... خواهرم صدايم می‌كند: &quot;مريم&quot;؛ بر‌می‌گردم و خانه پر از برف شادی می‌شود. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Dec 2007 07:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
