<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گاهی وقت ها</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 03 Jun 2008 19:39:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یا علی</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>چیز مهمی نیست. شاید کمی دست کم گرفته ام. به هر حال همه ی قصه هایی که بلد بودم همین بود. کمی کتاب می خوانم. درس می خوانم و دوباره به گاهی وقت ها بر می گردم. داستان هایی که الان دارم به درد وبلاگم نمی خورند. به همین خاطر تصمیم گرفتم مدتی چیزی ننویسم. فکر کنم سبک نوشتم نسبت به آن اول خیلی تغییر کرده. نمی خواهم بیشتر از این تغییر کند و دوستانم را نا امید کنم.بهتان سر می زنم. از شما می پرسم و از خودم می گویم. &lt;BR&gt;تو دو راهی گیر کرده ام. اگر فکر می کنید از داستان نویسی چیزی سرم می شود بهم کمک کنید. بگویید که کدام را دوست داشتید و کدام را نه . و چرا؟ منتظرتان هستم و منتظرم باشید ولی منتظر داستانهایم نباشید. فعلا یا علی.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt; </description>
<pubDate>Tue, 03 Jun 2008 19:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برقص روزگار</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=5&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;دخترک تمام دوران کودکی اش را رقصید. می گفت: خیلی دوست دارم که لباس عروس بپوشم و بهم بگویند تولدت مبارک.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;هر بار در اتاق تنها می شد ضبط را روشن می کرد و شروع به رقصیدن می کرد. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دختر بزرگ شد. عاشق شد. ازدواج کرد.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;پسر گفت که پول عروسی گرفتن ندارم...&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;حالا سال هاست که در خانه نقلی شان برای شوهرش می رقصد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 19:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لطفا کمی ملایم تر</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;توی یکی از ایستگاه های اتوبوس مرد میانسالی با ظاهری فقیرانه بلیط را در دستش مچاله کرده و از پله های اتوبوس بالا می آید. مرد میانسال کیسه ای برنج همراه دارد. زیاد نیست. کم است.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بلیط او را دست به دست به راننده می رسانند و برایش جا باز می کنند که روی صندلی بنشیند. او از همه تشکر می کند و نمی نشیند.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;می توانم ظاهر او را بیشتر توصیف کنم: کت و شلوار رنگ و رو رفته ای پوشیده است. خیلی اندازه اش نیست ولی حسابی تمیز و اتو کشیده است.کفشهایش هم با تمام کهنگی تمیز هستند.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;چند ایستگاه بعد که مرد پیاده می شود... کنار پیاده رو... کیسه ی کوچک و نازک برنج به بوته ها و درختچه ها گیر می کند و سوراخ می شود و محتویاتش روی زمین می ریزد. اتوبوس صدایش می کند و مرد وقتی متوجه صدا و اشاره مردم می شود که بیشتر برنج روی زمین و کنار جوی آب ریخته بود. او با آرامش به برنج ها نگاه می کند و می رود.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Apr 2008 18:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همین حالا</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>یک نفر می‌گوید کسی که می‌خواهد شعر بگوید باید دهانش پر از خون باشد.&lt;BR&gt;یک نفر فکر می‌کند من باید شعر بگویم . می‌گویم من شعر می‌خوانم و داستان می‌نویسم: همین حالا موبایلم را خاموش کرده‌ام. نمی‌خواهم صدایت را بشنوم. سیم تلفن را کشیده‌ام تا یک وقت به تو  زنگ نزنم.&lt;BR&gt;ساعت ۱۲ نیمه شب است. این‌جا همه خوابند. جلوی پنجره ایستاده‌ام . روحم را به در و دیوار می‌کوبم و جسمم جلوی پنچره...&lt;BR&gt;می‌دانم که منتظرم هستی ولی به تو زنگ نمی‌زنم؛ تا بتوانم داستانم را تمام کنم./ </description>
<pubDate>Sat, 26 Jan 2008 11:34:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همراه</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;مجید تولایی&quot; hspace=0 src=&quot;http://i7.tinypic.com/6qckfpf.jpg&quot; align=left border=1&gt;چهار سالم بود كه خواهرم ازدواج كرد. عيد اول، مادرم چادری سفيد برايش خريد. چادری توری با گل‌های سفيد. چادر كه دوخته شد مادرم گفت: كمی پارچه اضافه آمد. اضافه پارچه را مادرم دوخت و نتيجه‌اش شد لباسی با آستين‌های پفی و يقه‌ی حلزونی برای عروسك من كه پوشيد و كنار من نشست و با لبخند هميشگی‌اش رو به دوربين لبخند زد.&lt;BR&gt;مادرم چادر سفيد عروسي‌ام را روی سرم انداخته و اندازه می‌زند. می‌گويد: چرخ بزن. می‌چرخم. صدای قيچی و چرخ خياطی‌اش با بوی گل‌های مريم &lt;A href=&quot;http://www.jangzadeh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مجید&lt;/A&gt;، روی ميزم و صدای برگ‌های روی زمين، خانه را پر می‌كنند. چادر را كه می‌دوزد مي‌گويد: كمی پارچه اضافه آمد... خواهرم صدايم می‌كند: &quot;مريم&quot;؛ بر‌می‌گردم و خانه پر از برف شادی می‌شود.                                                        &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Dec 2007 07:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایستگاه نه چندان صورتی</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>توی اتوبوس تنها نشسته ام و اتوبوس آرام آرام حرکت می کند. با ام پي تيري يك آهنگ ملايم گوش مي‌دهم و صداي موبايلم را نمي‌شنوم. خانمي جوان حدودا ۲۵ ساله با يك بچه ۲،۳ ماهه وارد اتوبوس مي‌شود. نيم‌نگاهي به بچه صورتي پوش مي‌اندازم و كمي نق و نوق مي‌شنوم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يكي مانده به اخرين ايستگاه مادر پياده مي‌شود. آخرين ايستگاه من پياده مي‌شوم و چند لحظه بعد راننده اتوبوس با يك حجم صورتي پياده مي‌شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Nov 2007 13:20:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادمان می ماند؟</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>يادمان می‌ماند كه بود؟ يادمان می‌ماند می‌خواستيم چه كنيم و چه شد؟ «قيصر امين‌پور» رفت و ما مانديم و حسرت‌هايمان. 
&lt;TABLE cellSpacing=0 cellPadding=0 width=1 align=left border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;A href=&quot;http://www.iqna.ir/news_imgs/183991_1imgamoin.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: #000000 1px solid; BORDER-TOP: #000000 1px solid; BORDER-LEFT: #000000 1px solid; BORDER-BOTTOM: #000000 1px solid&quot; src=&quot;http://www.iqna.ir/news_imgs/183991_1thamoin.jpg&quot; border=0&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 11px; COLOR: #808080&quot; align=middle&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;P align=right&gt;همين چند روز پيش بود كه با او صحبت می‌كرديم. البته خيلی اهل حرف زدن نبود. صفحه‌ای هم كه می‌خواستيم با دلتنگی‌هايش برايمان پر كند، با شعر‌هايش برايمان پر كرد و خودش را خالی نكرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از عكاسی هم خوشش نمی‌آمد. شايد شاعری بود كه در برخورد اول كمی سخت به نظر می‌رسيد ولی آخر می‌فهميديم كه قلبی از طلا دارد. شايد خيلی‌ها نفهميدند كه پشت آن چهره‌ی سخت چنين قلبی نهفته‌ بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حالا كه رفته است، يادمان می‌آيد كه می‌خواستيم چه كار‌هايی برای او انجام دهيم و نداديم و او با كارهای انجام‌داده‌ی خودش، ما را تنها گذاشت. يادمان آمد كه می‌خواستيم «دستور زبان عشق» او را ياد بگيريم و آنقدر اين دست آن دست كرديم كه خودش با دستور زبان عشقش از دستمان رفت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دستور زبان عشق &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دست عشق از دامن دل دور باد! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;می‌توان آيا به دل دستور داد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;می‌توان آيا به دريا حكم كرد &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;كه دلت را يادی از ساحل مباد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;موج را آيا توان فرمود: ايست! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;باد را فرمود: بايد ايستاد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آن كه دستور زبان عشق را &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بی‌گزاره در نهاد ما نهاد &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خوب می‌دانست تيغ تيز را &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در كف مستی نمی‌بايست داد &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Nov 2007 07:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>40 دوستت دارم</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt; سرش را روي بازويم گذاشته و كنارم دراز كشيده. مي‌پرسد: &quot;تو من را دوست داري؟&quot; سعي مي‌كنم مثل قبل لبخند بزنم: &quot;آره عزيزم.خيلي.&quot; مي‌پرسد چقدر؟ ‌جواب مي‌دهم به اندازه‌ي تمام ستاره‌هاي دنيا.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;  صورتش را به طرفم خم مي‌كند و مي‌گويد :&quot; من تو را خيلي دوست دارم.&quot; لبخند مي‌زنم. مي‌گويد&quot; به اندازه‌ي تمام ستاره‌هاي دنيا. تو‌ هم؟&quot; داشتم كلافه مي‌شدم. سعي كردم خودم را كنترل كنم. با اين حال تشر زدم : &quot; تو اين يك ساعت ۴۰ بار پرسيدي. من خسته‌ام. مي‌خواهم بخوابم.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;   پسر كوچولويم چهار دست و پا به سمت پدرش مي‌رود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Oct 2007 09:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویای کبود</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>دختر جوان اول عاشق خنده های بازیگر شد.دستش که به بازیگر نمی رسید.به همین خاطر تصمیم گرفت هر وقت خواست ازدواج کند فقط عاشق خنده های طرف بشود.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مرد جوان که به خواستگاری او آمد از دیدن دختر رویاهایش ذوق زده شد و لبخندی زد.دختر پیش خودش گفت:&quot;حل شد&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال هاست که از آن لبخند می گذرد.هنوز هم عاشق خنده های شوهرش است.حالا چه قبل از کتک خوردنش باشد، چه بعد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Sep 2007 11:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روسری آبی</title>
<link>http://some-times.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;دخترک جلوی دریا ایستاده است.دستهایش را باز میکند و به طرفش می دود.دمپایی هایش کنده میشوند و شن ها به پاهایش می چسبند.پدرش داد می زند: پس روسری ات کو؟ دخترک توی دریا تندتند قدم بر می دارد و شیرجه می زند زیر آب.پدرش با یک روسری توی آب می دود.دخترک رو به او ادای گیتار زدن در می آورد.او میرسد و دخترش را محکم می گیرد و باخنده روسری را سرش می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;کمی آن طرف تر دختر دیگری با چمدان از کنار دریا می گذرد و دونفر را در آب کنار هم می بیند.بعد فکر میکند:« ما هم مثل اینها خوشبخت خواهیم شد.تفاوت سنی که مهم نیست.»&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Sep 2007 09:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=some-times&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>some-times</dc:creator>
<guid>http://some-times.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
