تبليغاتX
گاهی وقت ها

   روایت تو:
تو
هیچی نمی فهمی.همش میگویی چی؟چی؟مردم از بس یک چیزی را توضیح دادم.عین گیجها نگاهم نکن.چرا هیچ وقت حواست نیست؟چرا گوش نمیکنی چی می گویم؟فکر می کنم کارهایم برایت مهم نیست.  
 وقتی میگویم چرا این لباس را پوشیدی من که گفته بودم از این خوشم نمی آید فقط نگاهم میکنی و میگویی هان؟تورو خدا بس کن.خسته شدم.اگر این قدر حضورم اذیتت میکند بگذار بروم.دیگر چرا من را اسیر خودت میکنی؟میشنوی دارم چی می گویم؟آره؟گوش میکنی؟مریم؟مریم؟

 روایت من:
 هر کجا که تو هستی من هم همان جا هستم.فقط وقتی داری حرف میزنی کمی حواسم پرت می شود.حواسم پیش هاله ای است که دور تو را گرفته و به این فکر میکنم که تو هنوز اینجایی .این ثانیه این ثانیه این ثانیه...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1386/03/31 توسط مریم دهخدایی
درباره وبلاگ
آرشيو مطالب


Blog Skin