اول خیلی بی سر و صدا می آمد و میرفت. آنقدر دوست داشتنی و زیبا بود که همه پشت قاب خانه شان به تماشایش می نشستند و چشم ازش بر نمی داشتند.
گاهی روز ها در انتظارش مینشستند و نمی آمد . دوتا دوتا 4 تا میکردند و میگفتند فردا می آید یا هفته ی دیگر یا شاید امشب ولی بازی گوش تر از این حرف ها به نظر میرسید.زمانی که منتظرش بودند نمی آمد و وقت هایی که احتیاجی نبود می آمد و همه را هیجان زده میکرد.
من هم از این قاعده مستثنی نبودم.نازو ادایش بیشتر از همه برای من بود. بعضی شب ها بی خبر به اتاقم می آمد. با ترس نگاهش میکردم و اضطراب وجودم را پر میکرد ولی وقتی حرف میزد من هم پا به پایش حروف هارا کنار هم میچیدم و صفحه ی صورتم خیس میشد.
عاشقش شدم.گفتم هر چه تو بگو یی و او این "هر چه تو بگویی "را گرفت وکشید و کشیدتا به یک خط صاف تبدیل شد.بعد رویش نشست و پاهایش را تکان داد. (مثل مجری خبری که روی میز مینشیند).نگاهم کرد.آن قدرکه وقتی جلوی آینه رفتم فکر کردم آینه اشتباه کرده و به جای تصویر من او را نشان میدهد.دیگر خودم حرف نمیزدم . او میگفت و من پانتومیم بازی میکردم .بازی قشنگی بود. پشت خطی خواست که هر وقت او(یا شایدمن)آمد آرزو کنیم که همیشه بیاید.
این دعا با ما ماند و من هر وقت او(یا شاید ...)را میدیدم میگفتم دعای من و پشت خطی را مستجاب کن.
هیچی نمیگفت...
می آمد و میرفت ولی من با کلمه های پشت خطی بازی میکردم .سرم را بالا نمی آوردم تا او را ببینم . آمد و رفت... و دعا بین من و او و پشت خطی گم شد.
من از یاد برده بودم چیز های گم شده را باید پیدا کرد چون جایی به آن احتیاج پیدا میکنیم. او هم رفت و با خود دعای گم شده ی ما را برد.
سرم دارد می ترکد.میخورم زمین. موش ها دورم جمع شده اند.
موش ها ...
***
حالم از این جا بهم میخورد.پشت خطی سکوت کرده و گاهی لبخندی میزند که بیشتر عصبی ام میکند.از این جا میروم.(این را من میگویم). میگوید برو.حتی تعارف نمیکند که بمانم.
***
یادم نمی آید از کجا شروع شد...
***
ساعت 22 تو را یاد چه می اندازد؟دیشب توی اتاق بودم.چراغ اتاقم خاموش و روشن شد.یک صدا در گوشم پیچید.یک دعا در گوشم پیچید.دختر بچه ی ده ساله ای در کوچه بلند میخواند"باز باران/با ترانه" من همراهش میخواندم:"باز باران /با ترانه"
پنجره را باز کردم و باران دعایم را به داخل اتاق پرتاب کرد.خودش پرده را به شدت کنار زد و داخل اتاق پرید و من به یاد آوردم آن دلهره و اضطراب فراموش شده را.
پنجره را بستم.در را هم...تا باران و دعا در اتاقم بمانند و دیگر گم نشوند.
آن قدر در اتاقم ماندم که مادرم صدایم زد:"باران؟شام حاضر است"
