تبليغاتX
گاهی وقت ها

همین سطر ها

دقیقا دو روز طول میکشد تا یک کتاب را بخوانم. بعد از آن مراسم خاصی در پیش دارم. 

مامانم خیالش راحت است که با این کتاب ها دیگر سراغ او نمی روم و غر نمی زنم. (همین برایش  کافی است گرچه من کلا آدم غر غرویی نیستم) 

یک روز لباس بلندم را که دامنی چین دار داشت تنم کردم. قابلمه را از آشپزخانه آوردم و (آن موقع مامانم نبود) وسط اتاقم گذاشتم .قابلمه را دمر کردم و رویش ایستادم. دستم را بالای پیشانی ام گرفتم و با دقت به تاقچه ی اتاق نگاه کردم و با صدای بلند گفتم "می خواهم کوه های آلپ را ببینم" 

از کودکی من همین سطر ها باقی مانده است. (این را مادرم می گوید که آن روز من را یواشکی تماشا می کرده است)

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 6 PM توسط مریم دهخدایی |