این یک گزارش است: توی آن هرج و مرج رنگ زرد، هر کس عکس العملی نشان داد. یک نفر در اولین فرصت یک رنگ زرد روی سرش انداخت و به خیابان آمد. یک نفر به زنش اجازه نداد که این رنگ را بپوشد. یک نفر برای زنش به عنوان هدیه خرید. یک نفر رنگ دیگری سرش کرد؛ رویش نمی شد که مثل دیگران باشد؛ مثل گروه سرود...
توی یک پارک، همه دور هم جمع شده بودند و بادبادک هوا می کردند. خیلی از بادبادک ها زرد بودند. توی آن شلوغی و آن ترافیک بادبادک ها در آسمان، دختر عقب مانده ای، روی ویلچر، کنار پدرش نشسته بود و بستنی می خورد. بستنی را هم نمی توانست درست دستش بگیرد. اما روسری زردش را خوب بسته بود و کیف زردش دست پدرش بود. پدرش با لبخند او را نگاه می کرد و بادبادک ها را نشانش می داد.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1387/07/11 توسط مریم دهخدایی
