لطفا کمی ملایم تر
توی یکی از ایستگاه های اتوبوس مرد میانسالی با ظاهری فقیرانه بلیط را در دستش مچاله کرده و از پله های اتوبوس بالا می آید. مرد میانسال کیسه ای برنج همراه دارد. زیاد نیست. کم است.
بلیط او را دست به دست به راننده می رسانند و برایش جا باز می کنند که روی صندلی بنشیند. او از همه تشکر می کند و نمی نشیند.
می توانم ظاهر او را بیشتر توصیف کنم: کت و شلوار رنگ و رو رفته ای پوشیده است. خیلی اندازه اش نیست ولی حسابی تمیز و اتو کشیده است.کفشهایش هم با تمام کهنگی تمیز هستند.
چند ایستگاه بعد که مرد پیاده می شود... کنار پیاده رو... کیسه ی کوچک و نازک برنج به بوته ها و درختچه ها گیر می کند و سوراخ می شود و محتویاتش روی زمین می ریزد. اتوبوس صدایش می کند و مرد وقتی متوجه صدا و اشاره مردم می شود که بیشتر برنج روی زمین و کنار جوی آب ریخته بود. او با آرامش به برنج ها نگاه می کند و می رود.

