دخترک جلوی دریا ایستاده است. دستهایش را باز می کند و به طرفش می دود. دمپایی هایش کنده می شوند و شن ها به پاهایش می چسبند. پدرش داد می زند: پس روسری ات کو؟ دخترک توی دریا تندتند قدم بر می دارد و شیرجه می زند زیر آب. پدرش با یک روسری توی آب می دود.دخترک رو به او ادای گیتار زدن در می آورد. او میرسد و دخترش را محکم می گیرد و باخنده روسری را سرش می کند.
کمی آن طرف تر دختر دیگری با چمدان از کنار دریا می گذرد و دونفر را در آب کنار هم می بیند. بعد فکر میکند:« ما هم مثل اینها خوشبخت خواهیم شد.تفاوت سنی که مهم نیست.»
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1386/07/02 توسط مریم دهخدایی
