تبليغاتX
گاهی وقت ها

روسری آبی

دخترک جلوی دریا ایستاده است.دستهایش را باز میکند و به طرفش می دود.دمپایی هایش کنده میشوند و شن ها به پاهایش می چسبند.پدرش داد می زند: پس روسری ات کو؟ دخترک توی دریا تندتند قدم بر می دارد و شیرجه می زند زیر آب.پدرش با یک روسری توی آب می دود.دخترک رو به او ادای گیتار زدن در می آورد.او میرسد و دخترش را محکم می گیرد و باخنده روسری را سرش می کند.

کمی آن طرف تر دختر دیگری با چمدان از کنار دریا می گذرد و دونفر را در آب کنار هم می بیند.بعد فکر میکند:« ما هم مثل اینها خوشبخت خواهیم شد.تفاوت سنی که مهم نیست.»

+ نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت 12 PM توسط مریم دهخدایی |