تبليغاتX
گاهی وقت ها

    خوابم می آید.آن قدر خسته ام که فکر میکنم وسایلم هم به خواب احتیاج دارند.موبایلم را خاموش کرده ام . سیم تلفن را کشیده ام.حتی خودم هم خاموش شده ام.

می خواهم همین جا روی شن های ساحل بنشینم و گودال بکنم.گودالی به اندازه ی چند اژدها که بتوان آن ها را در آن خاک کرد.قبل از این که به دریا پناه ببرم چند کابوس دیدم؟به دریا نگاه می کنم.شاید به اندازه ی قطر های دریا.چند بار کابوس هایم به واقعیت تبدیل شد؟شاید به اندازه ی ...

    یک نفر اصرار دارد که به دریا پناه ببرم.شاید خوابیدن روی آب دریا

به کمک جلیقه کمی از خستگی ام کم کند.واقعا می شود چند اژدها را در گودال خاک کرد؟

   شاید باید تمام این جمله های نا مفهوم را دور بریزم و از اول تعریف کنم.کدام اول؟از هر جا که فکر می کنم اول یک چیزی است.دستهایم را زیر سرم می گذارم و با آرامش به آسمان خیره می شوم و فکر می کنم آن هایی که می میرند توی عجب آبی ای غرق می شوند.موج آرام و کوتاه آب من را کمی بالا می برد و بعد پایین و آرام تر از موجش با حرکت های کوتاه من را پیش می برد.پیش می برد و تک تک ابر های قیچی خورده را جلوی چشمانم می رقصاند.آن ابر چه قدر شبیه دختر است.

انگار چیزی در دست گرفته است.مثلا حلقه ی خیسش. معلوم نیست چند وقت است که به آن نگاه می کند.احتمالا حجمی از خاطره را در دست گرفته است.خاطره هایی شاید شیرین.روزهایی را به یاد می آورد که تنها نبود.خنده ام می گیرد.

    شاید به خاطره هایی نگاه می کند که نتیجه دست کم گرفتن صفت های شیطان بوده است.

    شاید...جریان آب نمی گذارد بیشتر از این طالعش را ببینم.

    آن یکی مثل ماهی برش خورده است.پس در آسمان چه می کند؟آن باید الان در این آب کنار من باشد نه آن جا.کنار ابر هایی

که بعضی هایشان فقط شبیه ماهی هستند.شعری را به یاد می آورم  که جایزه اش کوچکتر از خود شعر بود: طوفان هم که بیاید/ نوح من و تو را با خود نمی برد/ماهی ها/ بیرون کشتی زندگی می کنند/

   من ماهی نیستم.ولی اگر بخواهم بیرون کشتی باشم  چه کسی را باید ببینم؟کشتی ای که در آن هر کس یک جور حرف

میزند و هیچ کس زبان من را نمی فهمد بمانم که چه؟

   چشمهایم را میبندم و فکر می کنم که خدا را شکر در کشتی نوح هر کس برای خود جفتی داشت.من؟...

   موج دریا آن قدر آرام من را بالا و پایین و پیش می برد که حس می کنم بال در آورده ام و پرواز می کنم.

   یک نفر باجیغ جیغ چند قطره آب روی صورتم می پاشد.جلیقه ام کمی زیر آب می رود.کنترلم را از دست نمی دهم.چشمهایم

را باز می کنم و با چشم بدون چرخش صورت به دنبال مزاحم می گردم که قبل از آن چیز دیگری پیدا می کنم.آتش آن هم در آسمان.آتش سفید.دستهایم را باز می کنم و روی آب لم می دهم و از فکرم می گذرد آتشی که از ابر درست شدهباید هم بی خطر باشد.به جز این تنها آتشی را که شنیده ام این قدر بی خطر باشد قصه ابراهیم بود.چشمهایم تار می شوند.از این آتش ها که به گلستان تبدیل شوند.ندیده ام. می بینم؟

   یک نفر آن طرف تر ماهی گیری می کند.ما هی ها چرا قلاب را گاز می گیرند؟آن قدر گرسنه اند که حاضرند بمیرند؟آن ها هم در آبی ای که رو به روی من است غرق می شوند؟

    نفس عمیقی می کشم و چشمهایم روی هم میروند.دو قطره اشک از چشمهایم سر می خورند.آب آرام آرام من را پیش میبرد.کجا؟ شاید قرار است در آبی ای غرق شوم.یک نفر جیغ می کشد و آب روی صورتم می پاشد.آب آرام آرام دیگر به صورتم نمی رسد.یک نفر آن طرف تر قلاب ماهی گیری را رها می کند و به سمتم می دود.ولی من خواب خوابم.عجب آبی ای.


نوشته شده در تاريخ جمعه 1386/01/10 توسط مریم دهخدایی
درباره وبلاگ
آرشيو مطالب


Blog Skin