تبليغاتX
گاهی وقت ها
همیشه فکر می کردم توی سیاست و ادبیات هیچی نمی شود.اگر ازش می پرسیدم اسم رئیس مجلس چیه؟ تنها کاری که می کرد این بود که ابروهایش را بالا بدهدو بگوید: احمد رضا عابدزاده. هر بار که کتابخانه ام  را می دید جلوی طبقه های پایینش خم می شد وبا دقت نگاهشان می کرد و می گفت : مریم چه جوری این ها را می خوانی؟این ها که عکس ندارند.و من باید مثل همیشه ادای دیو ودلبر را در می آوردم و با حالت متفکرانه ومسخره ای میگفتم:"بعضی ها از تخیلاتشان استفاده میکنند" بعد جدی میگفت: "خدایی چه جوری حوصله کرده ای این ها را خوانده ای؟" ومن جدی ادامه می دادم:" خجالت بکش ۲۳ سالته ."

گیر داده بود که می خواهم داستان بنویسم.تمام سعی خودش را کرد.من را هم دیوانه.نشد.

یک روز خوشحال بهم گفت:"یک تکه شعر گفته ام"سرم را کج کردم و گفتم:"شعر تکه ای نیست".ابروهایش را بالا داد و لبخند بسته بندی شده ای تحویل داد.شانه هایش را بالا انداخت.شعر را دستم داد و در رفت.

خواندم.مکث کردم و بعد کاغذ را مچاله کردم و به طرف در اتاق پرت کردم.داد زدم:"خجالت بکش.نمی گفتی سنگین تر بودی.مگه زورت کردند؟" رو به زنش گفتم جمع کن این شوهرت را.مینا گفت" کشت منو".شوهرش دوان دوان آمد تو.یک عکس دست من داد و گفت:"لطفا این را هم یادتان نرود."بعد به قول خودش زد به چاک.

  ۴۰ روز از آن روزها میگذرد.۴۰ روز است که هر روز میرویم آن تکه شعر و عکس محمد را خیس می کنیم و می خوانیم و می آییم:

   بر مزارم بنویسید

   که آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش

   از اول بنویسید

   که او زاده غم بود و ز غمهای جهان گشته فراموش 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1386/05/18 توسط مریم دهخدایی
درباره وبلاگ
آرشيو مطالب


Blog Skin