گیر داده بود که می خواهم داستان بنویسم.تمام سعی خودش را کرد.من را هم دیوانه.نشد.
یک روز خوشحال بهم گفت:"یک تکه شعر گفته ام"سرم را کج کردم و گفتم:"شعر تکه ای نیست".ابروهایش را بالا داد و لبخند بسته بندی شده ای تحویل داد.شانه هایش را بالا انداخت.شعر را دستم داد و در رفت.
خواندم.مکث کردم و بعد کاغذ را مچاله کردم و به طرف در اتاق پرت کردم.داد زدم:"خجالت بکش.نمی گفتی سنگین تر بودی.مگه زورت کردند؟" رو به زنش گفتم جمع کن این شوهرت را.مینا گفت" کشت منو".شوهرش دوان دوان آمد تو.یک عکس دست من داد و گفت:"لطفا این را هم یادتان نرود."بعد به قول خودش زد به چاک.
۴۰ روز از آن روزها میگذرد.۴۰ روز است که هر روز میرویم آن تکه شعر و عکس محمد را خیس می کنیم و می خوانیم و می آییم:
بر مزارم بنویسید
که آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش
از اول بنویسید
که او زاده غم بود و ز غمهای جهان گشته فراموش
