سالها پیش یک جایزه ی داستان نویسی برنده شدم.نفر دوم.اسمش چای تلخ بود.شبی که داستان را نوشتم خوب به یاد دارم.هوا آن قدر سرد بود که بشود از تویش یک داستان گرم بیرون کشید.یک نفر هم آن بیرون آکاردئون می زد و الهه ناز می خواند.یک فنجان داغ از همان مایع نوشیدم و یقه ی پالتویم را بالا کشیدم و توی حیاط شروع کردم به نوشتن.
همه چیز کامل شده بود تا مسابقه را در ۱۶ سالگی برنده شوم.
۴ سال است که از آن زمان می گذرد.نه آن شب و نه بعد از آن هیچ وقت سرم را از پنجره بیرون نیاوردم تا ببینم چه کسی ساز می زد.اسم خیلی از داستان هایم را چای سرد گذاشتم و همه ی فنجان هایش را سرد سرد نوشیدم.
مرد مطرب همان شب که جایزه را به من رساند...مرد.
نوشته شده در تاريخ جمعه 1386/04/22 توسط مریم دهخدایی