تبليغاتX
گاهی وقت ها
یک نفر می‌گوید کسی که می‌خواهد شعر بگوید باید دهانش پر از خون باشد.
یک نفر فکر می‌کند من باید شعر بگویم . می‌گویم من شعر می‌خوانم و داستان می‌نویسم:
 همین حالا موبایلم را خاموش کرده‌ام. نمی‌خواهم صدایت را بشنوم. سیم تلفن را کشیده‌ام تا یک وقت به تو  زنگ نزنم.
ساعت ۱۲ نیمه شب است. این‌جا همه خوابند. جلوی پنجره ایستاده‌ام . روحم را به در و دیوار می‌کوبم و جسمم جلوی پنچره...
می‌دانم که منتظرم هستی ولی به تو زنگ نمی‌زنم؛ تا بتوانم داستانم را تمام کنم./ 


نوشته شده در تاريخ شنبه 1386/11/06 توسط مریم دهخدایی
درباره وبلاگ
آرشيو مطالب


Blog Skin