تبليغاتX
گاهی وقت ها

همراه

مجید تولاییچهار سالم بود كه خواهرم ازدواج كرد. عيد اول، مادرم چادری سفيد برايش خريد. چادری توری با گل‌های سفيد. چادر كه دوخته شد مادرم گفت: كمی پارچه اضافه آمد. اضافه پارچه را مادرم دوخت و نتيجه‌اش شد لباسی با آستين‌های پفی و يقه‌ی حلزونی برای عروسك من كه پوشيد و كنار من نشست و با لبخند هميشگی‌اش رو به دوربين لبخند زد.
مادرم چادر سفيد عروسي‌ام را روی سرم انداخته و اندازه می‌زند. می‌گويد: چرخ بزن. می‌چرخم. صدای قيچی و چرخ خياطی‌اش با بوی گل‌های مريم مجید، روی ميزم و صدای برگ‌های روی زمين، خانه را پر می‌كنند. چادر را كه می‌دوزد مي‌گويد: كمی پارچه اضافه آمد... خواهرم صدايم می‌كند: "مريم"؛ بر‌می‌گردم و خانه پر از برف شادی می‌شود.                                                        

+ نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت 10 AM توسط مریم دهخدایی |