تبليغاتX
گاهی وقت ها
توی اتوبوس تنها نشسته ام و اتوبوس آرام آرام حرکت می کند. با ام پي تيري يك آهنگ ملايم گوش مي‌دهم و صداي موبايلم را نمي‌شنوم. خانمي جوان حدودا ۲۵ ساله با يك بچه ۲،۳ ماهه وارد اتوبوس مي‌شود. نيم‌نگاهي به بچه صورتي پوش مي‌اندازم و كمي نق و نوق مي‌شنوم.
يكي مانده به اخرين ايستگاه مادر پياده مي‌شود.
 آخرين ايستگاه من پياده مي‌شوم و چند لحظه بعد راننده اتوبوس با يك حجم صورتي پياده مي‌شود.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1386/08/22 توسط مریم دهخدایی
يادمان می‌ماند كه بود؟ يادمان می‌ماند می‌خواستيم چه كنيم و چه شد؟ «قيصر امين‌پور» رفت و ما مانديم و حسرت‌هايمان.

همين چند روز پيش بود كه با او صحبت می‌كرديم. البته خيلی اهل حرف زدن نبود. صفحه‌ای هم كه می‌خواستيم با دلتنگی‌هايش برايمان پر كند، با شعر‌هايش برايمان پر كرد و خودش را خالی نكرد.

از عكاسی هم خوشش نمی‌آمد. شايد شاعری بود كه در برخورد اول كمی سخت به نظر می‌رسيد ولی آخر می‌فهميديم كه قلبی از طلا دارد. شايد خيلی‌ها نفهميدند كه پشت آن چهره‌ی سخت چنين قلبی نهفته‌ بود.

حالا كه رفته است، يادمان می‌آيد كه می‌خواستيم چه كار‌هايی برای او انجام دهيم و نداديم و او با كارهای انجام‌داده‌ی خودش، ما را تنها گذاشت. يادمان آمد كه می‌خواستيم «دستور زبان عشق» او را ياد بگيريم و آنقدر اين دست آن دست كرديم كه خودش با دستور زبان عشقش از دستمان رفت.

دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آيا به دل دستور داد؟

می‌توان آيا به دريا حكم كرد

كه دلت را يادی از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!

باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آن كه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تيغ تيز را

در كف مستی نمی‌بايست داد


نوشته شده در تاريخ جمعه 1386/08/11 توسط مریم دهخدایی
درباره وبلاگ
آرشيو مطالب


Blog Skin