تبليغاتX
گاهی وقت ها

40 دوستت دارم

  سرش را روي بازويم گذاشته و كنارم دراز كشيده. مي‌پرسد: "تو من را دوست داري؟" سعي مي‌كنم مثل قبل لبخند بزنم: "آره عزيزم.خيلي." مي‌پرسد چقدر؟ ‌جواب مي‌دهم به اندازه‌ي تمام ستاره‌هاي دنيا.

  صورتش را به طرفم خم مي‌كند و مي‌گويد :" من تو را خيلي دوست دارم." لبخند مي‌زنم. مي‌گويد" به اندازه‌ي تمام ستاره‌هاي دنيا. تو‌ هم؟" داشتم كلافه مي‌شدم. سعي كردم خودم را كنترل كنم. با اين حال تشر زدم : " تو اين يك ساعت ۴۰ بار پرسيدي. من خسته‌ام. مي‌خواهم بخوابم."

   پسر كوچولويم چهار دست و پا به سمت پدرش مي‌رود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 12 PM توسط مریم دهخدایی |

رویای کبود

دختر جوان اول عاشق خنده های بازیگر شد.دستش که به بازیگر نمی رسید.به همین خاطر تصمیم گرفت هر وقت خواست ازدواج کند فقط عاشق خنده های طرف بشود.

 مرد جوان که به خواستگاری او آمد از دیدن دختر رویاهایش ذوق زده شد و لبخندی زد.دختر پیش خودش گفت:"حل شد".

سال هاست که از آن لبخند می گذرد.هنوز هم عاشق خنده های شوهرش است.حالا چه قبل از کتک خوردنش باشد، چه بعد.

+ نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 2 PM توسط مریم دهخدایی |

روسری آبی

دخترک جلوی دریا ایستاده است.دستهایش را باز میکند و به طرفش می دود.دمپایی هایش کنده میشوند و شن ها به پاهایش می چسبند.پدرش داد می زند: پس روسری ات کو؟ دخترک توی دریا تندتند قدم بر می دارد و شیرجه می زند زیر آب.پدرش با یک روسری توی آب می دود.دخترک رو به او ادای گیتار زدن در می آورد.او میرسد و دخترش را محکم می گیرد و باخنده روسری را سرش می کند.

کمی آن طرف تر دختر دیگری با چمدان از کنار دریا می گذرد و دونفر را در آب کنار هم می بیند.بعد فکر میکند:« ما هم مثل اینها خوشبخت خواهیم شد.تفاوت سنی که مهم نیست.»

+ نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت 12 PM توسط مریم دهخدایی |