تبليغاتX
گاهی وقت ها

من و تو داستان می نویسیم.خبر داری چه طور؟:من از تو مینویسم.احساسم را اینقدر اینقدر می کنم و هر تکه اش را در یک داستان وصله می کنم...(البته دوره وصله کردن گذشته.بهتر است بگویم میکس می کنم یا مونتاژ.)به همین خاطر بعد از خواندن آن ها می گویند: "آن تکه اول داستان خوب بود" یا "آخرش خوب تمام شد." و چیز های دیگر.

تو که آن ها را می خوانی فکر میکنی چقدر به خودت نزدیکند.بعد می گویی:"چقدر نویسنده ها شبیه هم هستند."بعضی وقت ها همین تکه ها را در داستان هایت می بینم.بچه ها از روی دست هم تقلب می کنند و ما از روی دست و صورت و چشم ها و صدای یکدیگر...می بینی چرخه ی داستان نویسی من و خودت را؟

این عشق تا همیشه دورخود...نمی چرخد.حواست باشد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/05/28 توسط مریم دهخدایی
همیشه فکر می کردم توی سیاست و ادبیات هیچی نمی شود.اگر ازش می پرسیدم اسم رئیس مجلس چیه؟ تنها کاری که می کرد این بود که ابروهایش را بالا بدهدو بگوید: احمد رضا عابدزاده. هر بار که کتابخانه ام  را می دید جلوی طبقه های پایینش خم می شد وبا دقت نگاهشان می کرد و می گفت : مریم چه جوری این ها را می خوانی؟این ها که عکس ندارند.و من باید مثل همیشه ادای دیو ودلبر را در می آوردم و با حالت متفکرانه ومسخره ای میگفتم:"بعضی ها از تخیلاتشان استفاده میکنند" بعد جدی میگفت: "خدایی چه جوری حوصله کرده ای این ها را خوانده ای؟" ومن جدی ادامه می دادم:" خجالت بکش ۲۳ سالته ."

گیر داده بود که می خواهم داستان بنویسم.تمام سعی خودش را کرد.من را هم دیوانه.نشد.

یک روز خوشحال بهم گفت:"یک تکه شعر گفته ام"سرم را کج کردم و گفتم:"شعر تکه ای نیست".ابروهایش را بالا داد و لبخند بسته بندی شده ای تحویل داد.شانه هایش را بالا انداخت.شعر را دستم داد و در رفت.

خواندم.مکث کردم و بعد کاغذ را مچاله کردم و به طرف در اتاق پرت کردم.داد زدم:"خجالت بکش.نمی گفتی سنگین تر بودی.مگه زورت کردند؟" رو به زنش گفتم جمع کن این شوهرت را.مینا گفت" کشت منو".شوهرش دوان دوان آمد تو.یک عکس دست من داد و گفت:"لطفا این را هم یادتان نرود."بعد به قول خودش زد به چاک.

  ۴۰ روز از آن روزها میگذرد.۴۰ روز است که هر روز میرویم آن تکه شعر و عکس محمد را خیس می کنیم و می خوانیم و می آییم:

   بر مزارم بنویسید

   که آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش

   از اول بنویسید

   که او زاده غم بود و ز غمهای جهان گشته فراموش 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1386/05/18 توسط مریم دهخدایی

۱۲ بار به تلفنم زنگ زدی.یک بار میس کالد انداختی.۵۰ تا اس ام اس زدی.۴ بار به دیدنم آمدی.۱۰۰۰ بار با دیدنت فقط به هاله ی دورت نگاه کردم که این جایی.۱۰ بار بهم گفتی عزیزم و یک بار بهت گفتم...

   ۳بار قبل از رفتن به سر کار بهم زنگ زدی.۲ بار زمان برگشت اس ام اس.یک بار وسط کار زنگ.۳ بار وبلاگتو آپ کردی و اول از همه به من خبر دادی.۵ بار برایت داستان نوشتم.وبلاگمو آپ کردم و نیامدی.۲ بار بی خبر سر زدی و کامنت گذاشتی.۲ بار دعوتم کردی که با هم بیرون برویم.یک بار خواستی در روزهای بارانی چتر باشم.۳ بار در روزهای بارانی ام چتر شدی.۲ بار موبایلم زنگ خورد و گفتم "کاش تو باشی"و تو بودی.۲ بار هم با زنگ تو از خواب پریدم.  ۲ بار گفتم کت و شلوارت خوشگل است و خودت هم... ۵ بار گفتی تو هم همین طور.

تا آخر عمر با همین ها زندگی میکنم.می توانی...ب...ر...و...ی.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1386/05/02 توسط مریم دهخدایی
درباره وبلاگ
آرشيو مطالب


Blog Skin