همه چیز کامل شده بود تا مسابقه را در ۱۶ سالگی برنده شوم.
۴ سال است که از آن زمان می گذرد.نه آن شب و نه بعد از آن هیچ وقت سرم را از پنجره بیرون نیاوردم تا ببینم چه کسی ساز می زد.اسم خیلی از داستان هایم را چای سرد گذاشتم و همه ی فنجان هایش را سرد سرد نوشیدم.
مرد مطرب همان شب که جایزه را به من رساند...مرد.
"آی مردم.یکی بیاید جواب زن و بچه ی این ها را بدهد." یادت می آید این جمله را کجا شنیدیم؟هر که یادش نباشد کامران خوب به یاد دارد که میان هق هق هایش میان گزارش سقوط هواپیمای خبر نگار ها می گفت که آی مردم...
خیلی وقت بوداین جمله را فراموش کرده بودم.تا آن شبی که وسط خواب و بیداری موبایلم زنگ خورد.هم می شنیدم و هم نمی شنیدم که همکارم می گفت توی فلان منطقه تظاهرات شده.مردم توی خیابانها ریخته اند و فلان فروشگاه و فلان بانک و فلان بانک و فلان پمپ بنزین را غارت کردند و به آتش کشیدند و ...چند تیر هوایی.
رگبار هوایی؟
نمی دانستم که پیشانی محمد آسمان است.هیچ کداممان نمیدانستیم.تلویزیون باجه های تلفن را نشان می دهد که از جا در آمده اند و با کمی صداقت بیشتر چند اتوبوس داغان شده را.شاید باجه های تلفن نمادی از پسر های تیر خورده است.یا پسر 23 ساله ای که رهگذر از آن جا می گذشته و تازه ده دقیقه بود که از سر کار بر گشته بود و گرسنه ی گرسنه.
تیر های هوایی چه راحت از این دنیا سیر سیرش کردند.
یکی بیاید جواب مینای محمد را بدهد.
یکی بیاید جواب زن و بچه ی همه ی محمد ها را بدهد.
