انگار نه انگار که همین چند روز پیش از گرمای زیاد زده بود به سرم و زمین و زمان را لعنت می کردم.هوا آن قدر خنک است که می خواهم کاپشن قرمزم را بپوشم و کوله پشتی ام را دو طرفه روی دوشم بیندازم اما فکر کردم هوای بهاری با کاپشن خیلی مسخره می شود.
دارم از کلاس بر می گردم.زبان.آن قدر سردم است که نمی توانم سرم را بالا بگیرم و مردم را نگاه کنم.کوله پشتی ام را یک بنده روی دوشم انداخته ام و دست راستم یک کمی پایین تر از شانه بند کیفم را گرفته.دست چپم هم طبق معمول توی جیب مانتویم فرو رفته و گوشی موبایلم در حال له شدن.از روی پل که رد می شوم صدای دست فروش ها را نمیشنوم.گرچه یک نفر داد می زند "مهمان".
از روی پل آن طرف خیابان را می پایم.شاید می ترسم محل کارت دود شده باشد و رفته باشد هوا.چشمهایم نم دارد.(به خاطر خاکی که توی صورتم پاشید)از کنار محل کارت که رد می شوم به خودم و احساسم لعنت می فرستم که چرا تو را می شناسم؟چرا صبح تا شب توی تلویزیون اینترنت روزنامه و هزار کوفت دیگر باید دنبال اسم تو باشم؟مردم این جا می دانند که این جایی؟دارم از کنارت رد می شوم.سعی می کنم بی تفاوت باشم.دختری از من می پرسد:برای فلان جا ماشین هست؟دستم از روی بند کیف بلند می شود و سرم را درست بالا می گیرم . بی اختیار نزدیک های محل کارت را نشان می دهم.به انگشتم نگاه می کند و بعد به محل کار تو.با حرص می گویم این جا تو را جایی نمی برند ولی آن طرف خیابان...شاید.
باد پر از خاک دوباره به صورتم می خورد.چشمهایم خیس می شود ولی مطمئن باش که گلویم درد نمی کند و چیزی را قورت نمی دهم...
این روزها خیلی کم حواس شده ام.حرف های چند لحظه ی پیش یادم می رود و دوباره می پرسم. اگر کارهایم را ننویسم مطمئنم که از یاد می برم. تمرین هایی را که استاد می دهد فراموش می کنم و لحظه ی آخر به یاد می آورم. یک سوال را دوبار سه بار و یا شاید چهار بار می پرسم. فکر می کنم به خاطر قرص های اشتها آوری که مدت ها پیش می خورده ام به این روز افتاده ام. گاهی وقت ها داستانی می خواهم بنویسم ولی همان زمان که می نشینم تا شروع کنم...فراموش می... چه بود؟ مهم نیست. گاهی یادم می رود که چند لحظه ی پیش با چه کسی صحبت می کردم.
متاسفم...چون آرام آرام تو را هم از یاد برده ام
دقیقا دو روز طول میکشد تا یک کتاب را بخوانم. بعد از آن مراسم خاصی در پیش دارم.
مامانم خیالش راحت است که با این کتاب ها دیگر سراغ او نمی روم و غر نمی زنم. (همین برایش
یک روز لباس بلندم را که دامنی چین دار داشت تنم کردم. قابلمه را از آشپزخانه آوردم و (آن موقع مامانم نبود) وسط اتاقم گذاشتم .قابلمه را دمر کردم و رویش ایستادم. دستم را بالای پیشانی ام گرفتم و با دقت به تاقچه ی اتاق نگاه کردم و با صدای بلند گفتم "می خواهم کوه های آلپ را ببینم"
از کودکی من همین سطر ها باقی مانده است. (این را مادرم می گوید که آن روز من را یواشکی تماشا می کرده است)
