تبليغاتX
گاهی وقت ها

برقص روزگار

دخترک تمام دوران کودکی اش را رقصید. می گفت: خیلی دوست دارم که لباس عروس بپوشم و بهم بگویند تولدت مبارک.
هر بار در اتاق تنها می شد ضبط را روشن می کرد و شروع به رقصیدن می کرد.
دختر بزرگ شد. عاشق شد. ازدواج کرد.
پسر گفت که پول عروسی گرفتن ندارم...
حالا سال هاست که در خانه نقلی شان برای شوهرش می رقصد.

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 10 PM توسط مریم دهخدایی |

لطفا کمی ملایم تر

توی یکی از ایستگاه های اتوبوس مرد میانسالی با ظاهری فقیرانه بلیط را در دستش مچاله کرده و از پله های اتوبوس بالا می آید. مرد میانسال کیسه ای برنج همراه دارد. زیاد نیست. کم است.
بلیط او را دست به دست به راننده می رسانند و برایش جا باز می کنند که روی صندلی بنشیند. او از همه تشکر می کند و نمی نشیند.
می توانم ظاهر او را بیشتر توصیف کنم: کت و شلوار رنگ و رو رفته ای پوشیده است. خیلی اندازه اش نیست ولی حسابی تمیز و اتو کشیده است.کفشهایش هم با تمام کهنگی تمیز هستند.
چند ایستگاه بعد که مرد پیاده می شود... کنار پیاده رو... کیسه ی کوچک و نازک برنج به بوته ها و درختچه ها گیر می کند و سوراخ می شود و محتویاتش روی زمین می ریزد. اتوبوس صدایش می کند و مرد وقتی متوجه صدا و اشاره مردم می شود که بیشتر برنج روی زمین و کنار جوی آب ریخته بود. او با آرامش به برنج ها نگاه می کند و می رود.

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 10 PM توسط مریم دهخدایی |

همین حالا

یک نفر می‌گوید کسی که می‌خواهد شعر بگوید باید دهانش پر از خون باشد.
یک نفر فکر می‌کند من باید شعر بگویم . می‌گویم من شعر می‌خوانم و داستان می‌نویسم: همین حالا موبایلم را خاموش کرده‌ام. نمی‌خواهم صدایت را بشنوم. سیم تلفن را کشیده‌ام تا یک وقت به تو  زنگ نزنم.
ساعت ۱۲ نیمه شب است. این‌جا همه خوابند. جلوی پنجره ایستاده‌ام . روحم را به در و دیوار می‌کوبم و جسمم جلوی پنچره...
می‌دانم که منتظرم هستی ولی به تو زنگ نمی‌زنم؛ تا بتوانم داستانم را تمام کنم./ 
+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 3 PM توسط مریم دهخدایی |

همراه

مجید تولاییچهار سالم بود كه خواهرم ازدواج كرد. عيد اول، مادرم چادری سفيد برايش خريد. چادری توری با گل‌های سفيد. چادر كه دوخته شد مادرم گفت: كمی پارچه اضافه آمد. اضافه پارچه را مادرم دوخت و نتيجه‌اش شد لباسی با آستين‌های پفی و يقه‌ی حلزونی برای عروسك من كه پوشيد و كنار من نشست و با لبخند هميشگی‌اش رو به دوربين لبخند زد.
مادرم چادر سفيد عروسي‌ام را روی سرم انداخته و اندازه می‌زند. می‌گويد: چرخ بزن. می‌چرخم. صدای قيچی و چرخ خياطی‌اش با بوی گل‌های مريم مجید، روی ميزم و صدای برگ‌های روی زمين، خانه را پر می‌كنند. چادر را كه می‌دوزد مي‌گويد: كمی پارچه اضافه آمد... خواهرم صدايم می‌كند: "مريم"؛ بر‌می‌گردم و خانه پر از برف شادی می‌شود.                                                        

+ نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت 10 AM توسط مریم دهخدایی |

ایستگاه نه چندان صورتی

توی اتوبوس تنها نشسته ام و اتوبوس آرام آرام حرکت می کند. با ام پي تيري يك آهنگ ملايم گوش مي‌دهم و صداي موبايلم را نمي‌شنوم. خانمي جوان حدودا ۲۵ ساله با يك بچه ۲،۳ ماهه وارد اتوبوس مي‌شود. نيم‌نگاهي به بچه صورتي پوش مي‌اندازم و كمي نق و نوق مي‌شنوم.

يكي مانده به اخرين ايستگاه مادر پياده مي‌شود. آخرين ايستگاه من پياده مي‌شوم و چند لحظه بعد راننده اتوبوس با يك حجم صورتي پياده مي‌شود.

+ نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386ساعت 4 PM توسط مریم دهخدایی |

یادمان می ماند؟

يادمان می‌ماند كه بود؟ يادمان می‌ماند می‌خواستيم چه كنيم و چه شد؟ «قيصر امين‌پور» رفت و ما مانديم و حسرت‌هايمان.

همين چند روز پيش بود كه با او صحبت می‌كرديم. البته خيلی اهل حرف زدن نبود. صفحه‌ای هم كه می‌خواستيم با دلتنگی‌هايش برايمان پر كند، با شعر‌هايش برايمان پر كرد و خودش را خالی نكرد.

از عكاسی هم خوشش نمی‌آمد. شايد شاعری بود كه در برخورد اول كمی سخت به نظر می‌رسيد ولی آخر می‌فهميديم كه قلبی از طلا دارد. شايد خيلی‌ها نفهميدند كه پشت آن چهره‌ی سخت چنين قلبی نهفته‌ بود.

حالا كه رفته است، يادمان می‌آيد كه می‌خواستيم چه كار‌هايی برای او انجام دهيم و نداديم و او با كارهای انجام‌داده‌ی خودش، ما را تنها گذاشت. يادمان آمد كه می‌خواستيم «دستور زبان عشق» او را ياد بگيريم و آنقدر اين دست آن دست كرديم كه خودش با دستور زبان عشقش از دستمان رفت.

دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آيا به دل دستور داد؟

می‌توان آيا به دريا حكم كرد

كه دلت را يادی از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!

باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آن كه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تيغ تيز را

در كف مستی نمی‌بايست داد

+ نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت 11 AM توسط مریم دهخدایی |

40 دوستت دارم

  سرش را روي بازويم گذاشته و كنارم دراز كشيده. مي‌پرسد: "تو من را دوست داري؟" سعي مي‌كنم مثل قبل لبخند بزنم: "آره عزيزم.خيلي." مي‌پرسد چقدر؟ ‌جواب مي‌دهم به اندازه‌ي تمام ستاره‌هاي دنيا.

  صورتش را به طرفم خم مي‌كند و مي‌گويد :" من تو را خيلي دوست دارم." لبخند مي‌زنم. مي‌گويد" به اندازه‌ي تمام ستاره‌هاي دنيا. تو‌ هم؟" داشتم كلافه مي‌شدم. سعي كردم خودم را كنترل كنم. با اين حال تشر زدم : " تو اين يك ساعت ۴۰ بار پرسيدي. من خسته‌ام. مي‌خواهم بخوابم."

   پسر كوچولويم چهار دست و پا به سمت پدرش مي‌رود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 12 PM توسط مریم دهخدایی |

رویای کبود

دختر جوان اول عاشق خنده های بازیگر شد.دستش که به بازیگر نمی رسید.به همین خاطر تصمیم گرفت هر وقت خواست ازدواج کند فقط عاشق خنده های طرف بشود.

 مرد جوان که به خواستگاری او آمد از دیدن دختر رویاهایش ذوق زده شد و لبخندی زد.دختر پیش خودش گفت:"حل شد".

سال هاست که از آن لبخند می گذرد.هنوز هم عاشق خنده های شوهرش است.حالا چه قبل از کتک خوردنش باشد، چه بعد.

+ نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 2 PM توسط مریم دهخدایی |

روسری آبی

دخترک جلوی دریا ایستاده است.دستهایش را باز میکند و به طرفش می دود.دمپایی هایش کنده میشوند و شن ها به پاهایش می چسبند.پدرش داد می زند: پس روسری ات کو؟ دخترک توی دریا تندتند قدم بر می دارد و شیرجه می زند زیر آب.پدرش با یک روسری توی آب می دود.دخترک رو به او ادای گیتار زدن در می آورد.او میرسد و دخترش را محکم می گیرد و باخنده روسری را سرش می کند.

کمی آن طرف تر دختر دیگری با چمدان از کنار دریا می گذرد و دونفر را در آب کنار هم می بیند.بعد فکر میکند:« ما هم مثل اینها خوشبخت خواهیم شد.تفاوت سنی که مهم نیست.»

+ نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت 12 PM توسط مریم دهخدایی |

لوک خوش شانس

بارها از من معذرت خواستی. بارها زنگ زدی و از دلم در آوردی. بارها توجیه هایی عجیب و غریب آوردی که هر دویمان خنده مان می گرفت.اما شانس آوردی که رفتی، عزیزم؛ وگرنه بعد از ازدواج من می دانستم با تو ...

+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 6 PM توسط مریم دهخدایی |

sms

وقتی خاطره‌هایت زیاد می‌شود، دیوار اتاقت پر از عکس می‌شود؛ اما همیشه دلت برای كسي تنگ می‌شود که نمی‌توانی عکسش را به دیوار بزنی ... 

+ نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت 8 PM توسط مریم دهخدایی

متقلب ها

من و تو داستان می نویسیم.خبر داری چه طور؟:من از تو مینویسم.احساسم را اینقدر اینقدر می کنم و هر تکه اش را در یک داستان وصله می کنم...(البته دوره وصله کردن گذشته.بهتر است بگویم میکس می کنم یا مونتاژ.)به همین خاطر بعد از خواندن آن ها می گویند: "آن تکه اول داستان خوب بود" یا "آخرش خوب تمام شد." و چیز های دیگر.

تو که آن ها را می خوانی فکر میکنی چقدر به خودت نزدیکند.بعد می گویی:"چقدر نویسنده ها شبیه هم هستند."بعضی وقت ها همین تکه ها را در داستان هایت می بینم.بچه ها از روی دست هم تقلب می کنند و ما از روی دست و صورت و چشم ها و صدای یکدیگر...می بینی چرخه ی داستان نویسی من و خودت را؟

این عشق تا همیشه دورخود...نمی چرخد.حواست باشد.

+ نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 7 PM توسط مریم دهخدایی |

یک تکه شعر

همیشه فکر می کردم توی سیاست و ادبیات هیچی نمی شود.اگر ازش می پرسیدم اسم رئیس مجلس چیه؟ تنها کاری که می کرد این بود که ابروهایش را بالا بدهدو بگوید: احمد رضا عابدزاده. هر بار که کتابخانه ام  را می دید جلوی طبقه های پایینش خم می شد وبا دقت نگاهشان می کرد و می گفت : مریم چه جوری این ها را می خوانی؟این ها که عکس ندارند.و من باید مثل همیشه ادای دیو ودلبر را در می آوردم و با حالت متفکرانه ومسخره ای میگفتم:"بعضی ها از تخیلاتشان استفاده میکنند" بعد جدی میگفت: "خدایی چه جوری حوصله کرده ای این ها را خوانده ای؟" ومن جدی ادامه می دادم:" خجالت بکش ۲۳ سالته ."

گیر داده بود که می خواهم داستان بنویسم.تمام سعی خودش را کرد.من را هم دیوانه.نشد.

یک روز خوشحال بهم گفت:"یک تکه شعر گفته ام"سرم را کج کردم و گفتم:"شعر تکه ای نیست".ابروهایش را بالا داد و لبخند بسته بندی شده ای تحویل داد.شانه هایش را بالا انداخت.شعر را دستم داد و در رفت.

خواندم.مکث کردم و بعد کاغذ را مچاله کردم و به طرف در اتاق پرت کردم.داد زدم:"خجالت بکش.نمی گفتی سنگین تر بودی.مگه زورت کردند؟" رو به زنش گفتم جمع کن این شوهرت را.مینا گفت" کشت منو".شوهرش دوان دوان آمد تو.یک عکس دست من داد و گفت:"لطفا این را هم یادتان نرود."بعد به قول خودش زد به چاک.

  ۴۰ روز از آن روزها میگذرد.۴۰ روز است که هر روز میرویم آن تکه شعر و عکس محمد را خیس می کنیم و می خوانیم و می آییم:

   بر مزارم بنویسید

   که آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش

   از اول بنویسید

   که او زاده غم بود و ز غمهای جهان گشته فراموش 

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 1 PM توسط مریم دهخدایی |

آرشیو

۱۲ بار به تلفنم زنگ زدی.یک بار میس کالد انداختی.۵۰ تا اس ام اس زدی.۴ بار به دیدنم آمدی.۱۰۰۰ بار با دیدنت فقط به هاله ی دورت نگاه کردم که این جایی.۱۰ بار بهم گفتی عزیزم و یک بار بهت گفتم...

   ۳بار قبل از رفتن به سر کار بهم زنگ زدی.۲ بار زمان برگشت اس ام اس.یک بار وسط کار زنگ.۳ بار وبلاگتو آپ کردی و اول از همه به من خبر دادی.۵ بار برایت داستان نوشتم.وبلاگمو آپ کردم و نیامدی.۲ بار بی خبر سر زدی و کامنت گذاشتی.۲ بار دعوتم کردی که با هم بیرون برویم.یک بار خواستی در روزهای بارانی چتر باشم.۳ بار در روزهای بارانی ام چتر شدی.۲ بار موبایلم زنگ خورد و گفتم "کاش تو باشی"و تو بودی.۲ بار هم با زنگ تو از خواب پریدم.  ۲ بار گفتم کت و شلوارت خوشگل است و خودت هم... ۵ بار گفتی تو هم همین طور.

تا آخر عمر با همین ها زندگی میکنم.می توانی...ب...ر...و...ی.

+ نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 10 PM توسط مریم دهخدایی |

بعد از آن شب

سالها پیش یک جایزه ی داستان نویسی برنده شدم.نفر دوم.اسمش چای تلخ بود.شبی که داستان را نوشتم خوب به یاد دارم.هوا آن قدر سرد بود که بشود از تویش یک داستان گرم بیرون کشید.یک نفر هم آن بیرون آکاردئون می زد و الهه ناز می خواند.یک فنجان داغ از همان مایع نوشیدم و یقه ی پالتویم را بالا کشیدم و توی حیاط شروع کردم به نوشتن.

همه چیز کامل شده بود تا مسابقه را در ۱۶ سالگی برنده شوم.

۴ سال است که از آن زمان می گذرد.نه آن شب و نه بعد از آن هیچ وقت سرم را از پنجره بیرون نیاوردم تا ببینم چه کسی ساز می زد.اسم خیلی از داستان هایم را چای سرد گذاشتم و همه ی فنجان هایش را سرد سرد نوشیدم.

مرد مطرب همان شب که جایزه را به من رساند...مرد.

+ نوشته شده در جمعه 22 تیر1386ساعت 2 PM توسط مریم دهخدایی |

یک نفر بیاید

 "آی مردم.یکی بیاید جواب زن و بچه ی این ها را بدهد." یادت می آید این جمله را کجا شنیدیم؟هر که یادش نباشد کامران خوب به یاد دارد که میان هق هق هایش میان گزارش سقوط هواپیمای خبر نگار ها می گفت که آی مردم...
خیلی وقت بوداین جمله را فراموش کرده بودم.تا آن شبی که وسط خواب و بیداری موبایلم زنگ خورد.هم می شنیدم و هم نمی شنیدم که همکارم می گفت توی فلان منطقه تظاهرات شده.مردم توی خیابانها ریخته اند و فلان فروشگاه و فلان بانک و فلان بانک و فلان پمپ بنزین را غارت کردند و به آتش کشیدند و ...چند تیر هوایی.
 
رگبار هوایی؟
 
نمی دانستم که پیشانی محمد آسمان است.هیچ کداممان نمیدانستیم.تلویزیون باجه های تلفن را نشان می دهد که از جا در آمده اند و با کمی صداقت بیشتر چند اتوبوس داغان شده را.شاید باجه های تلفن نمادی از پسر های تیر خورده است.یا پسر 23 ساله ای که رهگذر از آن جا می گذشته و تازه ده دقیقه بود که از سر کار بر گشته بود و گرسنه ی گرسنه.
 
تیر های هوایی چه راحت از این دنیا سیر سیرش کردند.
 یکی بیاید جواب مینای محمد را بدهد.
یکی بیاید جواب زن و بچه ی همه ی محمد ها را بدهد.

+ نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 1 PM توسط مریم دهخدایی |

کلمه های هاله دار

   روایت تو:
تو
هیچی نمی فهمی.همش میگویی چی؟چی؟مردم از بس یک چیزی را توضیح دادم.عین گیجها نگاهم نکن.چرا هیچ وقت حواست نیست؟چرا گوش نمیکنی چی می گویم؟فکر می کنم کارهایم برایت مهم نیست.  
 وقتی میگویم چرا این لباس را پوشیدی من که گفته بودم از این خوشم نمی آید فقط نگاهم میکنی و میگویی هان؟تورو خدا بس کن.خسته شدم.اگر این قدر حضورم اذیتت میکند بگذار بروم.دیگر چرا من را اسیر خودت میکنی؟میشنوی دارم چی می گویم؟آره؟گوش میکنی؟مریم؟مریم؟

 روایت من:
 هر کجا که تو هستی من هم همان جا هستم.فقط وقتی داری حرف میزنی کمی حواسم پرت می شود.حواسم پیش هاله ای است که دور تو را گرفته و به این فکر میکنم که تو هنوز اینجایی .این ثانیه این ثانیه این ثانیه...

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 12 PM توسط مریم دهخدایی |

مثل مجری خبر

   اول خیلی بی سر و صدا می آمد و میرفت. آنقدر دوست داشتنی و زیبا بود که همه پشت قاب خانه شان به تماشایش می نشستند و چشم ازش بر نمی داشتند.
   
گاهی روز ها در انتظارش مینشستند و نمی آمد . دوتا دوتا 4 تا میکردند و میگفتند فردا می آید یا هفته ی دیگر یا شاید امشب ولی بازی گوش تر از این حرف ها به نظر میرسید.زمانی که منتظرش بودند نمی آمد و وقت هایی که احتیاجی نبود می آمد و همه را هیجان زده میکرد.  
 من هم از این قاعده مستثنی نبودم.نازو ادایش بیشتر از همه برای من بود. بعضی شب ها بی خبر به اتاقم می آمد. با ترس نگاهش میکردم و اضطراب وجودم را پر میکرد ولی وقتی حرف میزد من هم پا به پایش حروف هارا کنار هم میچیدم و صفحه ی صورتم خیس میشد.
عاشقش شدم.گفتم هر چه تو بگو یی و او این "هر چه تو بگویی "را گرفت وکشید و کشیدتا به یک خط صاف تبدیل شد.بعد رویش نشست و پاهایش را تکان داد. (مثل مجری خبری که روی میز مینشیند).نگاهم کرد.آن قدرکه وقتی جلوی آینه رفتم فکر کردم آینه اشتباه کرده و به جای تصویر من او را نشان میدهد.دیگر خودم حرف نمیزدم . او میگفت و من پانتومیم بازی میکردم .بازی قشنگی بود. پشت خطی خواست که هر وقت او(یا شایدمن)آمد آرزو کنیم که همیشه بیاید.
 این دعا با ما ماند و من هر وقت او(یا شاید ...)را میدیدم میگفتم دعای من و پشت خطی را مستجاب کن.
هیچی نمیگفت...
می آمد و میرفت ولی من با کلمه های پشت خطی بازی میکردم .سرم را بالا نمی آوردم تا او را ببینم . آمد و رفت... و دعا بین من و او و پشت خطی گم شد.
 من از یاد برده بودم چیز های گم شده را باید پیدا کرد چون جایی به آن احتیاج پیدا میکنیم. او هم رفت و با خود دعای گم شده ی ما را برد.
سرم دارد می ترکد.میخورم زمین. موش ها دورم جمع شده اند.
موش ها ...

***
حالم از این جا بهم میخورد.پشت خطی سکوت کرده و گاهی لبخندی میزند که بیشتر عصبی ام میکند.از این جا میروم.(این را من میگویم). میگوید برو.حتی تعارف نمیکند که بمانم.

***
 یادم نمی آید از کجا شروع شد...

***
ساعت 22 تو را یاد چه می اندازد؟دیشب توی اتاق بودم.چراغ اتاقم خاموش و روشن شد.یک صدا در گوشم پیچید.یک دعا در گوشم پیچید.پسر بچه ی ده ساله ای در کوچه بلند میخواند"باز باران/با ترانه" من همراهش میخواندم:"باز باران /با ترانه"
 پنجره را باز کردم و باران دعایم را به داخل اتاق پرتاب کرد.خودش پرده را به شدت کنار زد و داخل اتاق پرید و من به یاد آوردم آن دلهره و اضطراب فراموش شده را.
پنجره را بستم.در را هم...تا باران و دعا در اتاقم بمانند و دیگر گم نشوند.
 آن قدر در اتاقم ماندم که مادرم صدایم زد:"باران؟شام حاضر است"

+ نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 8 PM توسط مریم دهخدایی |

مهمان

    انگار نه انگار که همین چند روز پیش از گرمای زیاد زده بود به سرم و زمین و زمان را لعنت می کردم.هوا آن قدر خنک است که می خواهم کاپشن قرمزم را بپوشم و کوله پشتی ام را دو طرفه روی دوشم بیندازم اما فکر کردم هوای بهاری با کاپشن خیلی مسخره می شود.
   
دارم از کلاس بر می گردم.زبان.آن قدر سردم است که نمی توانم سرم را بالا بگیرم و مردم را نگاه کنم.کوله پشتی ام را یک بنده روی دوشم انداخته ام و دست راستم یک کمی پایین تر از شانه بند کیفم را گرفته.دست چپم هم طبق معمول توی جیب مانتویم فرو رفته و گوشی موبایلم در حال له شدن.از روی پل که رد می شوم صدای دست فروش ها را نمیشنوم.گرچه یک نفر داد می زند "مهمان".
  
از روی پل آن طرف خیابان را می پایم.شاید می ترسم محل کارت دود شده باشد و رفته باشد هوا.چشمهایم نم دارد.(به خاطر خاکی که توی صورتم پاشید)از کنار محل کارت که رد می شوم به خودم و احساسم لعنت می فرستم که چرا تو را می شناسم؟چرا صبح تا شب توی تلویزیون اینترنت روزنامه و هزار کوفت دیگر باید دنبال اسم تو باشم؟مردم این جا می دانند که این جایی؟دارم از کنارت رد می شوم.سعی می کنم بی تفاوت باشم.دختری از من می پرسد:برای فلان جا ماشین هست؟دستم از روی بند کیف بلند می شود و سرم را درست بالا می گیرم . بی اختیار نزدیک های محل کارت را نشان می دهم.به انگشتم نگاه می کند و بعد به محل کار تو.با حرص می گویم این جا تو را جایی نمی برند ولی آن طرف خیابان...شاید.
   
باد پر از خاک دوباره به صورتم می خورد.چشمهایم خیس می شود ولی مطمئن باش که گلویم درد نمی کند و چیزی را قورت نمی دهم...

+ نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 9 PM توسط مریم دهخدایی |

ببخشید...؟

  این روزها خیلی کم حواس شده ام.حرف های چند لحظه ی پیش یادم می رود و دوباره می پرسم. اگر کارهایم را ننویسم مطمئنم که از یاد می برم. تمرین هایی را که استاد می دهد فراموش می کنم و لحظه ی آخر به یاد می آورم. یک سوال را دوبار سه بار و یا شاید چهار بار می پرسم. فکر می کنم به خاطر قرص های اشتها آوری که مدت ها پیش می خورده ام به این روز افتاده ام. گاهی وقت ها داستانی می خواهم بنویسم ولی همان زمان که می نشینم تا شروع کنم...فراموش می... چه بود؟ مهم نیست. گاهی یادم می رود که چند لحظه ی پیش با چه کسی صحبت می کردم.
  
متاسفم...چون آرام آرام تو را هم از یاد برده ام

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 12 PM توسط مریم دهخدایی |

همین سطر ها

دقیقا دو روز طول میکشد تا یک کتاب را بخوانم. بعد از آن مراسم خاصی در پیش دارم. 

مامانم خیالش راحت است که با این کتاب ها دیگر سراغ او نمی روم و غر نمی زنم. (همین برایش  کافی است گرچه من کلا آدم غر غرویی نیستم) 

یک روز لباس بلندم را که دامنی چین دار داشت تنم کردم. قابلمه را از آشپزخانه آوردم و (آن موقع مامانم نبود) وسط اتاقم گذاشتم .قابلمه را دمر کردم و رویش ایستادم. دستم را بالای پیشانی ام گرفتم و با دقت به تاقچه ی اتاق نگاه کردم و با صدای بلند گفتم "می خواهم کوه های آلپ را ببینم" 

از کودکی من همین سطر ها باقی مانده است. (این را مادرم می گوید که آن روز من را یواشکی تماشا می کرده است)

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 6 PM توسط مریم دهخدایی |

اولین شب آرامش

    خوابم می آید.آن قدر خسته ام که فکر میکنم وسایلم هم به خواب احتیاج دارند.موبایلم را خاموش کرده ام . سیم تلفن را کشیده ام.حتی خودم هم خاموش شده ام.

می خواهم همین جا روی شن های ساحل بنشینم و گودال بکنم.گودالی به اندازه ی چند اژدها که بتوان آن ها را در آن خاک کرد.قبل از این که به دریا پناه ببرم چند کابوس دیدم؟به دریا نگاه می کنم.شاید به اندازه ی قطر های دریا.چند بار کابوس هایم به واقعیت تبدیل شد؟شاید به اندازه ی ...

    یک نفر اصرار دارد که به دریا پناه ببرم.شاید خوابیدن روی آب دریا

به کمک جلیقه کمی از خستگی ام کم کند.واقعا می شود چند اژدها را در گودال خاک کرد؟

   شاید باید تمام این جمله های نا مفهوم را دور بریزم و از اول تعریف کنم.کدام اول؟از هر جا که فکر می کنم اول یک چیزی است.دستهایم را زیر سرم می گذارم و با آرامش به آسمان خیره می شوم و فکر می کنم آن هایی که می میرند توی عجب آبی ای غرق می شوند.موج آرام و کوتاه آب من را کمی بالا می برد و بعد پایین و آرام تر از موجش با حرکت های کوتاه من را پیش می برد.پیش می برد و تک تک ابر های قیچی خورده را جلوی چشمانم می رقصاند.آن ابر چه قدر شبیه دختر است.

انگار چیزی در دست گرفته است.مثلا حلقه ی خیسش. معلوم نیست چند وقت است که به آن نگاه می کند.احتمالا حجمی از خاطره را در دست گرفته است.خاطره هایی شاید شیرین.روزهایی را به یاد می آورد که تنها نبود.خنده ام می گیرد.

    شاید به خاطره هایی نگاه می کند که نتیجه دست کم گرفتن صفت های شیطان بوده است.

    شاید...جریان آب نمی گذارد بیشتر از این طالعش را ببینم.

    آن یکی مثل ماهی برش خورده است.پس در آسمان چه می کند؟آن باید الان در این آب کنار من باشد نه آن جا.کنار ابر هایی

که بعضی هایشان فقط شبیه ماهی هستند.شعری را به یاد می آورم  که جایزه اش کوچکتر از خود شعر بود: طوفان هم که بیاید/ نوح من و تو را با خود نمی برد/ماهی ها/ بیرون کشتی زندگی می کنند/

   من ماهی نیستم.ولی اگر بخواهم بیرون کشتی باشم  چه کسی را باید ببینم؟کشتی ای که در آن هر کس یک جور حرف

میزند و هیچ کس زبان من را نمی فهمد بمانم که چه؟

   چشمهایم را میبندم و فکر می کنم که خدا را شکر در کشتی نوح هر کس برای خود جفتی داشت.من؟...

   موج دریا آن قدر آرام من را بالا و پایین و پیش می برد که حس می کنم بال در آورده ام و پرواز می کنم.

   یک نفر باجیغ جیغ چند قطره آب روی صورتم می پاشد.جلیقه ام کمی زیر آب می رود.کنترلم را از دست نمی دهم.چشمهایم

را باز می کنم و با چشم بدون چرخش صورت به دنبال مزاحم می گردم که قبل از آن چیز دیگری پیدا می کنم.آتش آن هم در آسمان.آتش سفید.دستهایم را باز می کنم و روی آب لم می دهم و از فکرم می گذرد آتشی که از ابر درست شدهباید هم بی خطر باشد.به جز این تنها آتشی را که شنیده ام این قدر بی خطر باشد قصه ابراهیم بود.چشمهایم تار می شوند.از این آتش ها که به گلستان تبدیل شوند.ندیده ام. می بینم؟

   یک نفر آن طرف تر ماهی گیری می کند.ما هی ها چرا قلاب را گاز می گیرند؟آن قدر گرسنه اند که حاضرند بمیرند؟آن ها هم در آبی ای که رو به روی من است غرق می شوند؟

    نفس عمیقی می کشم و چشمهایم روی هم میروند.دو قطره اشک از چشمهایم سر می خورند.آب آرام آرام من را پیش میبرد.کجا؟ شاید قرار است در آبی ای غرق شوم.یک نفر جیغ می کشد و آب روی صورتم می پاشد.آب آرام آرام دیگر به صورتم نمی رسد.یک نفر آن طرف تر قلاب ماهی گیری را رها می کند و به سمتم می دود.ولی من خواب خوابم.عجب آبی ای.

+ نوشته شده در جمعه 10 فروردین1386ساعت 7 PM توسط مریم دهخدایی |

شب نوشته

 

 بیکاری داستان می نویسی؟بیکاری تو تاریکی شب بدون این که  ببینی کجا داری مینویسی می نویسی؟یه وقت رو سر من ننویسی؟اصلا بیکاری؟این خل بازی ها چیه؟بگیر بخواب.حالا که چی بشه؟نه.واقعا که چی بشه؟اصلا خودت می فهمی چی داری می نویسی؟نگاه کن تو رو خدا.ترکه میره تو لوله اتل متل توتوله گفتم خستگیت در بیاد.واااااااااااااای حوصله م سر رفت.اصلا ببینم؟چی داری می نویسی؟اااااااااااا؟

چرا هر چی من می گویم می نویسی؟ننویس دختر.می گویم ننویس...

+ نوشته شده در جمعه 10 فروردین1386ساعت 5 PM توسط مریم دهخدایی |